سيد محمد باقر برقعى
33
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
من نه تنها به سر كوى تو سر دادم و بس * در خم زلف تو چون گوى ، سرى نيست كه نيست لعل نوشين تو شيرين كندم تلخى صبر * گرچه در صبر به دل نيشترى نيست كه نيست اوست عمر من و بگذشت چو برق از نظرم * خيره اندر گذرش رهگذرى نيست كه نيست رفت از ديده و ديديم كه اندر پى او * بر غبار قدمش چشم ترى نيست كه نيست من ز جامى شدم ار بىخبر از خويش چه باك * كاندر اين بىخبرىها خبرى نيست كه نيست نه همانطور به گفتار انا الحقّ برخاست * به حقيقت كه حقّ اندر شجرى نيست كه نيست نيست موسى كه انا الحقّ شنود ، ور نه حكيم * گفت كاين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست راهرو را همه دم راهبرى مىبايد * ز آنكه در پيچ و خم ره خطرى نيست كه نيست راه پيدا كنى ، ار چشم نهى براثرم * كه ز خونابه در اين ره اثرى نيست كه نيست قاف تا قاف جهان شهپر « عنقا » بگرفت * زير بالوپر او بالوپرى نيست كه نيست پرتو جمال خون دل است آنچه تو بينى به جام ما * وين جام ، جرعهايست ز شرب مدام ما دل آه آتشين به دم چاه مىدمد * با من به همدمى برساند پيام ما